کمان آتش

درتنهاترین تنهایی های دنیا

چه غریبم من در میان ثانیه ها

غربت تنهایی من چه طو لانی شد

فکر کنم تنهایی هم از من خسته شد

بیچاره حق دارد تنهایی!

چه رفیقی بدتر از من و درد پنهانی

رفته است از برمن خنده و گریه

چه کنم با این طالع نحس وکوبنده

زمین و زمان را نفرین میکنم اما

چه سود دارد برای من بازنده

باختم من زندگی را چه آسان

چقدر زود آمد سرنوشت سوزنده

میسوزم ونمیتوانم بکشم حتی آه

تا که شاید بشنوند و بفهمند این آدمها

چقدر سخت است سوختن بدون دود

دود را فرو خوردن وچشم دوختن به دور

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت