کمان آتش

آمدی ودرخشیدی درآسمان بی فروغ من

تو رفته ای و من هنوز منگ آمدن توام

در غربت تنهایی آسمان کویر من

تو همچو خورشید بودی، زمان سپیده دم

درآمدن و رفتن تو ،هنوز در شگفتم من

چرا نگفتی من نیامده بودم برای ماندن

تودر جای خود نشسته بودی و من

بیهوده تو را بردم به عرش رویایم

عرش مرا به زمین کوبیدی و من

هنوز اندر خم این دو فاصله ام

نفرین نمیکنم تورا چون که من

با تو لااقل اوج گرفته بودم از زندگی ام

ای کاش میشنیدی ناله های مرا

در این غربت فاصله ها

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت