کمان آتش

 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

 

تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

 

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

 

بنفشه زار شور تربتم چو در گذرم

 

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم

 

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

 

چه شکر گویمت ای خیل غم افاک الاه

 

که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم

 

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

 

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

 

به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن

 

کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم

 

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چو باد

 

زشوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

.......

شعری از حافظ

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

وبه باران سوگند

 

و به شبنم وبه گل

 

وبه هر چیز که چون عشق لطیف است

 

که تو پروانه هستی منی

 

دل گرفتار غمی است

 

قسمت می دهم ای  گل به بهار

 

دل من را مگذار

 

این گناه است

 

گناه .....

 شعر قشنگیه که شاعرشومتاسفانه نمی شناسم!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

 

شبها برای چیدن ستاره ها از نردبان شوق بالا می روم

 

صبح نزدیک است اما هنوز دستان من خالی است.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

کاش می شد با نگاهی ساده و بی ادعا

 

 با تو بودن را تورا تفسیرکرد

 

کاش می شد در میان موج های بی صدا

 

موج چشمان تو را تفسیر کرد

 

کاش می شد انتهای جاده های بی کسی

 

عابری در ابتدای هم دلی تدبیر کرد

 

کاش می شد درد هجران تو را

 

تاگذر از زندگی تمدید کرد

 

کاش می شد در شب دلواپسی

 

 تک شهابی را به تو تقدیم کرد

 

این شعرو جایی خوندم خیلی ازش خوشم اومدولی نمی دونم شاعرش کیه!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

بالاتر از سیاهی نیز رنگی ست

 

غمگین تر از غروب نیز غمی است

 

صفر ممتد شده زندگی من

 

اسیر اوهام وتقدیر شده زندگی من

 

زنده ام اما نمی دانم... چرا

 

خنده می زنم بر لب تا کس نداند درد من

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

به ره کوچه خیال من

 

 تو چگونه راه بردی زمن

 

تا افق پا به پایم آمدی

 

چه شد که ناگه ،بازگشتی ز آمدن

 

تو رفته ای و من،بازماندم در این همه رنگ

 

کدام را ببینم و باور کنم؟سفید ،سیاه یا بی رنگ

 

می سرایم ناله هایم را در این دنیای رنگارنگ

 

نمی دانم کجایم وچه می کنم

 

کاش رها می شدم من بی درنگ

 

تو را می خوانم و نمی خوانم

 

تورا می خواهم و نمی خواهم

 

کاش می شنیدی صدای این سکوت رنگارنگ!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

غرور شکسته ام را به کجا ببرم......تا آرام گیرد؟

 

بال های شکسته ام را به کدام طبیبی نشان دهم تا التیامش دهد!؟

 

از این همه دلخوری،از این همه پریشانی به کدام سو بنگرم؟

 

من،منم،زاده غم.......فرزند غم

 

هم نشین تنهایی ،همراه کمانی از آتش

 

آتشی سرد که هر لحظه بیم زبانه کشیدنش می رود

 

آتشی خشمگین که ذره ذره وجودم را می سوزاند

 

آتشی که ای کاش می شد مدفونش کرد

 

آتشی که کمانش وجودم را نشانه رفته

 

آتشی که ای کاش می شد مدفونش کرد......

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت