کمان آتش

حس کن سکوت پنجره را

 

خیره مانده به آسمان

 

شاید منتظر هدیه ای است

 

هدیه ای ازآسمان....

 

من نیز مانند پنجره

 

خیره مانده ام به آسمان

 

حس من ، حس بی حسی ست

 

سکوت وسکوت وسکوت

 

قطرات باران چشمهایم پنجره را می شوید

 

این همان هدیه آسمانی ست

 

برای پنجره........

 

باران چشمهای من نیزازجانب خداست.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

خسته ام ازاین دنیای پرازدحام

دیری نمانده تابشود طاقتم تمام

دل من خسته شده مدام میگیرد بهانه

چه بگویم که ندارم برایش هیچ نشانه

کاش می شد زمان را دستکاری کرد

به گذشته رفت ودوباره رنگ بازی کرد

کشید رنگی سیاه بر سراسر،تخته آن

تا دوباره زد نقشی برای جلای آن

ولی انگار تخته دل ترک برداشته

دیگر کار از رنگ کاری هم گذشته

باید این دل را دوباره ساخت

برایش یک قصه دیگری ساخت

باید دل را پر از رویا کرد.......

سرنوشت راجور دیگری احیا کرد

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

درتنهاترین تنهایی های دنیا

چه غریبم من در میان ثانیه ها

غربت تنهایی من چه طو لانی شد

فکر کنم تنهایی هم از من خسته شد

بیچاره حق دارد تنهایی!

چه رفیقی بدتر از من و درد پنهانی

رفته است از برمن خنده و گریه

چه کنم با این طالع نحس وکوبنده

زمین و زمان را نفرین میکنم اما

چه سود دارد برای من بازنده

باختم من زندگی را چه آسان

چقدر زود آمد سرنوشت سوزنده

میسوزم ونمیتوانم بکشم حتی آه

تا که شاید بشنوند و بفهمند این آدمها

چقدر سخت است سوختن بدون دود

دود را فرو خوردن وچشم دوختن به دور

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

آمدی ودرخشیدی درآسمان بی فروغ من

تو رفته ای و من هنوز منگ آمدن توام

در غربت تنهایی آسمان کویر من

تو همچو خورشید بودی، زمان سپیده دم

درآمدن و رفتن تو ،هنوز در شگفتم من

چرا نگفتی من نیامده بودم برای ماندن

تودر جای خود نشسته بودی و من

بیهوده تو را بردم به عرش رویایم

عرش مرا به زمین کوبیدی و من

هنوز اندر خم این دو فاصله ام

نفرین نمیکنم تورا چون که من

با تو لااقل اوج گرفته بودم از زندگی ام

ای کاش میشنیدی ناله های مرا

در این غربت فاصله ها

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط راحله سالم نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت